close
متخصص ارتودنسی
اشعار زیبای لیلا کردبچه
loading...

مجله ی شعر انتهای هستی

هربار پنهان می شوم همبازی ام بزرگ می شود و یادش می رود قرار بود  کسی را پیدا کند آن وقت  پای درد را وسط می کشم  دردهای من آنقدر بزرگند که پشت هیچ پرده ای پنهان نمی شوند و چشم هایم را می گذارم و گریه می کنم      این روزها با هر دوست تازه تنهایی ام را دوباره پیدا می کنم و هر دستی به شانه ام می خورد شماره ای است که از گوشی همراهم پاک خواهد شد      این روزها به جای نفس درد می کشم این روزها به جای نفس درد می کشم .     *********************************…

هربار پنهان می شوم

همبازی ام بزرگ می شود

و یادش می رود قرار بود 

کسی را پیدا کند

آن وقت 

پای درد را وسط می کشم 

دردهای من آنقدر بزرگند

که پشت هیچ پرده ای پنهان نمی شوند

و چشم هایم را

می گذارم و گریه می کنم 

 

 

این روزها

با هر دوست تازه تنهایی ام را دوباره پیدا می کنم

و هر دستی به شانه ام می خورد شماره ای است

که از گوشی همراهم پاک خواهد شد 

 

 

این روزها به جای نفس درد می کشم

این روزها به جای نفس درد می کشم .

 

 

*********************************

 

روزی هزار بار با تو برخورد می کنم

و هربار اسمم را کجا شنیده ای ؟

و چقدر چهره ام برای تو آشناست !

 

تقصیر چشم های تو نیست

که در نقطه های کور خانه زندگی می کنم

و تکرار می شوم هر روز

شبیه عطر بهار نارنج روی میز صبحانه

شبیه خطوط قهوه ای چای 

ته فنجان ها

و شبیه زنی در آینه

که ابروهایش را بر می دارد و 

فکر می کند دنیا

در چشم های تو تغییر خواهد کرد

 

تقصیر چشم های تو نیست 

می دانم

این خانه تاریک تر از آنست

که چهره ام را به خاطر بسپاری

و ببینی چگونه بوی مرگ از انگشت هایم چکه می کند

هربار که نمی پرسی شعر تازه چه دارم

 

حق با تست

پوشیدن پیراهن حریر

و آویختن گوشواره های مروارید

حس شاعرانه نمی خواهد

و می شود آنقدر به نقطه های کور زندگی عادت کرد

که با عصای سپید کنار هم راه برویم

و با خطوط بریل

با هم حرف بزنیم.

 

 

**************************

 

سی ساله ام 

و اگر دوباره قدم را 

با زنگ خانه ی کسی اندازه بگیرم

دیگر 

دری به رویم باز نخواهد شد 

 

سی ساله ام 

و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم

جیغ کلاغی

آسمان قصه هایم را جریحه دار خواهد کرد 

 

سی ساله ام 

و این یک جمله ی خبری غمگین است 

 

 

غمگین 

برای دری که باز اگر نشود 

غمگین

برای قصه ای که آغاز اگر نشود 

غمگین

برای سکوت سیاهی که بعد از این با او

شب های خانه ام را قسمت می کنم 

 

 

آی سوسک سیاه همخانه ام !

من یکی نبودِ تمام شب هایم را 

با فکر تو خوابیده ام

خاله قِزیِ چادر یَزیِ کفش قرمزیِ کودکی ام 

که هربار نوار قصه جمع می شد

پدر تکه ای از داستانت را کوتاه تر می کرد 

 

 

دیگر از تو چیزی نمانده است طفلک بیچاره !

چادر سیاه کوچک آواره !

قصه ها گاهی

با کودکی ها تمام می شوند

و بچه ها برای فهمیدن این حرف ها

هنوز بچه اند .

 

 

 

لیلا کردبچه

درباره سپید ,
نظرات () تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1391 زمان : 13:36 بازدید : 1052 نویسنده : كاوه
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط هاشم توکلی در تاریخ 1393/12/7 و 1:00 دقیقه ارسال شده است

درود :

کردبچه پروانه ای است که به کوه خوردن را تجربه
می کند. و خویش را می آزماید نه فقط در شعر که گویی در زندگی .
شعرهایش اثر زنانگی همراه با صداقت و سادگی ناب
را به ما نشان می دهد و شعرهایش بی نقاب هستند/
ساده و صمیمی.
با تشکر ازجناب کاوه شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 139
  • کل نظرات : 67
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 56
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 22
  • بازدید امروز : 130
  • باردید دیروز : 50
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 180
  • بازدید ماه : 1,018
  • بازدید سال : 26,173
  • بازدید کلی : 194,416
  • کدهای اختصاصی