close
متخصص ارتودنسی
خاطره ای از عباس معروفی درباره شاملو
loading...

مجله ی شعر انتهای هستی

  آبان 1372 در دیدارهای هفته و ماه با آقای شاملو، ساعت که به نیمه شب رسید، برخاستم: «خب، من دیگه رفع زحمت کنم و برم.» یکباره برآشفت: «کجا، نشستهی حالا.» گفتم: «آخه دیروقته، شاید بخواین بخوابین. نمیخوام مزاحمتون باشم.» گفت: «مزاحم چیه!؟ این حرفا چیه؟! اینجا رو خونهی خودت نمیدونی دیگه، وگرنه مزاحم چه حرفیه؟! من که نشستهم، آیدا هم که لابد خوابیده.» باز بهانه آوردم: «آخه سیگارم هم تموم شده...» از میز عسلیش دو پاکت سیگار درآورد و گذاشت…

 

آبان 1372 در دیدارهای هفته و ماه با آقای شاملو، ساعت که به نیمه شب رسید، برخاستم: «خب، من دیگه رفع زحمت کنم و برم.» یکباره برآشفت: «کجا، نشستهی حالا.» گفتم: «آخه دیروقته، شاید بخواین بخوابین. نمیخوام مزاحمتون باشم.» گفت: «مزاحم چیه!؟ این حرفا چیه؟! اینجا رو خونهی خودت نمیدونی دیگه، وگرنه مزاحم چه حرفیه؟! من که نشستهم، آیدا هم که لابد خوابیده.» باز بهانه آوردم: «آخه سیگارم هم تموم شده...» از میز عسلیش دو پاکت سیگار درآورد و گذاشت جلوم: «اینم سیگار! بگیر بشین، داریم حرف میزنیم.» و باز حرف زدیم و خاطره گفتیم و خندیدیم و نوشیدیم، و در سپیدروشن یک شعر جدید برام خواند. بعد با آن صدای قشنگش گفت: «آقای معروفی، خواهش میکنم اینو توی گردون چاپ کنین، خواهش میکنم.» و شعر را به دستم داد.

از این ادب، از این مهر، از این حمایت و نحوهی برخورد بی اختیار اشکهام فروریخت، بغلش کردم و بوسیدمش. کافی بود اشاره کند حاضر بودم به هر قیمتی ازش تقاضا کنم که اجازه دهد شعر را در گردون منتشر کنم. اما قیمت رفاقت بسیار بالاتر بود.

شاملو برای خودش احترام میساخت. میدانست که دوستش دارم، میخواست یادم بدهد، میخواست تجربهاش را منتقل کند، همیشه لحن گفتارش با من همینجورها بود؛ مهربان، مؤدب، شوخطبع، سرحال، و بسیار دوستانه. قدر تیتر اول روی جلد گردون شماره 15 را هم خوب میدانست: «شاعر ملی ایران به وطن بازگشت.» و میدانست که آدم کلهشقی هستم، اگر دلم به چیزی راضی نباشد، برای کسی تره هم خُرد نمیکنم. این تیتـر را بر اساس باورم روی جلد گذاشتهام؛ شاعر ملی کسی ست که کلامش در دهان مردم میچرخد.

شاملو باهوش بود. این جراح واژهها افراد را به یک نظر میشناخت. و البته برای آدمهای دودرهباز و متقلب و دورو لحن گزندهای داشت؛ شلاقی و تند؛ جوری که بیمتلک نمیگذشت. و معمولاً بیمحلی میکرد، یعنی محل سگ هم بهشان نمیگذاشت.

نظرها و بحث و جدلهاش بر سر بهتر شدن (به عبارت خودش "ممتاز" شدن) مجله گردون، برای من آموزهها و یادگارهایی از جنس طلاست. 

آن شب... نه. دم دمای صبح با یک شعر زیبا برگشتم تهران، و در همان شماره (33) این شعر تازهاش منتشر شد:

 

بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟

بر کدام مُردهی پنهان میگرید

این سازِ بیزمان؟

در کدام غار

بر کدام تاریخ میموید این سیم و زِه، این پنجهی نادان؟ 

بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند

بگذار برخیزد!

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمهی صافی

زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراعِ بلندِ نسیم

زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.

بر برکهی لاجوردینِ ماهی و باد چه میکند این مدیحهگوی تباهی؟

مطربِ گورخانه به شهر اندر چه میکند

زیرِ دریچههای بیگناهی؟ 

بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند

بگذار برخیزد!

درباره درباره ی شعر ,
نظرات () تاریخ : چهارشنبه 19 تير 1392 زمان : 19:55 بازدید : 630 نویسنده : كاوه
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 139
  • کل نظرات : 67
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 56
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 53
  • باردید دیروز : 46
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 800
  • بازدید ماه : 2,998
  • بازدید سال : 19,764
  • بازدید کلی : 188,007
  • کدهای اختصاصی